پیش می روم

درست یک هفته پیش در چنین روزی رفتم به خانه خودم. زود گذشت خیلی زود گذشت.

هنوز گنگ و گیجم. باورم نمی شود.درکش نمی کنم. حس ناشناخته ای است. بیشتر دوست دارم گریه کنم و بیشتر گریه می کنم. یاد خانواده ام و خوبی های پدرم مرا به گریه می اندازد.او هم می داند و تمام تلاشش را می کند که مرا به خانه پدری بفرستد و من خوب و خوش باشم. گاهی فکر می کنم نباید ازدواج می کردم. گاهی فکر می کنم تصمیم درستی نگرفته ام. گاهی می گویم درست است.اما مگر غیر از ازدواج در این کشور کار دیگری هم می شود کرد.

به هرحال راهی است که آغاز کرده ام و باید با شجاعت پیش بروم. توکل به خدا کرده و میکنم.

   + من - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱

عجیبم

چیزی نمانده است.دو روز تا روز جدایی از خانواده فاصله دارم.نمیدانم چرا به یادم نمی ماند که عقد کرده ام.احساس خاصی ندارم .فراموش می کنم.دلم خالیست.شاید خیلی ها همین احساس را داشته اند.عجیب است.چرا خوشحال نیستم؟چرا سرحال نیستم؟چرا شور و هیجان ندارم؟کارهایم را برحسب وظیفه انجام میدهم.

البته بیشتر به رفتار و اخلاق او بر میگردد.فکر میکنم باید کنار بیایم.باید تحمل کنم.باید سکوت کنم.

توکلم به خداست.

   + من - ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٢

خدایا کمک کن

دیگه فرصت کمی مونده. یه هفته تا جدا شدن از خونه بابا مونده.دل تو دلم نیست.

گاهی احساس می کنم دارم بزرگترین اشتباهم رو انجام می کنم.گاهی میگم تغییر بزرگه زندگیم داره اتفاق میفته.نمی دونم توکل به خدا.امیدوارم اشتباه انتخاب نکرده باشم.او درکم نمی کنه.تلخ حرف می زنه.متوجه اضطراب من نیست.شرایطم رو درک نمی کنه.بد حرف می زنه. ترجبح میدم بیشتر سکوت کنم.خودش می گه و جواب می ده.

خدایا کمکم کن.خدایا غیر از تو به هیچ کسی اعتماد ندارم.خدایا نخواه اشتباه کنم.منو تنها نذار.کمک کن تا همه چیز خوب پیش بره.

   + من - ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٥

قدر میدونی؟

بالاخره اومدی پیش بابا و حرف زدین.بابا ازت ضمانت میخواست.دلم نمیخواست دوباره کدورت پیش بیاد.نمیخواستم بابا نه بشنوه و تو دلگیر شی.خلاصه خواستم بخیر ختم شه.گفتم روح پدر و مادرت ضمانت ماست.دروغ نگفتم.چون من به مرده ها خیلی اعتقاد دارم اونم بخصوص اگه پدر و مادر باشن.من همیشه شکایتت رو به پدر و مادرت میکنم و اگه ناراحتم کنی اونا هم آرامش نخواهند داشت.دیگه خودت میدونی.آرامش اونا منوط به آرامش منه.اینو خودت خوب میدونی.باور نداری برو بپرس.پس روح همون دو نفر مرا بسه.

امشب هم اومدی خونمون.عالی بود.مرسی که خوب بودی.مرسی که آروم بودی.اما من چی کشیدم تا این آرامش به دست بیاد.کاشکی قدر بدونی.امیدوارم قدر بدونی.یعنی واقعاً تموم اون اضطرابها داره تموم میشه.باورم نمیشه که داریم میریم خونه خودمون.کمی ناشناخته است.توکل میکنم به خدا که هیچ وقت تنهام نمیذاره.

   + من - ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٩

مرسی عزیزم

بابا و مامان میگن باید بیایی تا حرف بزنن.تو میگی من نمیام چون حرفی ندارم.منم این وسط موندم حیرون و نگران.حالم خوب نیست.اصلا خوب نیست.تا اینکه زنگ زدی.طاقت نیاوردم زدم زیر گریه .من گفتم و تو گفتی.نمیدونم کدوم حرفم یا دردم یا بغضم یا اشکم بود که دلت رو نرم کرد.میدونی دوستت دارم و جلوی همه ایستادم به خاطر تو و میدونم دوستم داری و ایستادی جلوی همه ولی نمیدونم این روزا که به ارامش نیاز دارم چرا همه به من حمله میکنن.ای کاش پدر و مادرا شرایط رو درک میکردن اما هیچ وقت نمیکنن ولی فکر میکنن آخر درک و منطق هستن.

خلاصه که مجبور شدم از سرکار تا خونمون رو پیاده بیام. از ساعت 3.30 تا 5 تو راه بودم.وقتی رسیدم سرکوچه زنگ زدی و خودت رو رسوندی. میخواستم تنها باشم اما نشد.فهمیدی و دیدی حالم اصلا خوب نیست.تمام راه گریه کرده بودم.متوجه نشدم که پوست کف پام رفته و میسوزه.بد روزی بوذ.اما آخرش خوب تموم شد چون گفتی میایی دیدن خونوادم.

ممنونم که راحتم کردی .مرسی که سبکم کردی.مرسی که درکم کردی.مرسی عزیزم.

   + من - ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢٠

دلواپسم

به همکارا گفتم تالار گرفتیم.همه خوشحال شدن و شادی کردن.از گلوله هم گفتم اما خندیدن.اونا هم درک نکردن غیر از اشرف.البته گفتن که بعدا گلوله واقعی رو میبینم و الان زوده و کل زندگی و ازدواج گلوله است.بالاخره یه گام واقعی برداشتیم.حالا وقت خریده.داریم میخریم و چه لذتی داره.به سلیقه ات اعتماد میکنم چون خوش سلیقه ای.از انتخابت معلومه.

امام دلواپس پدرو مادرم هستم.اینکه چه جوری همو ببینین.باید زودتر همو ببینید.خدا کنه زودتر حل شه.از اضطراب دارم میمیرم.حالم خوب نیست اما به روت نمیارم.

   + من - ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٩

گلوله

تالار گرفتیم.اما توی دلم چیزی گلوله شد.بهت گفتم اما باورم نکردی.خندیدی.اما واقعا گلوله شد چون با خانواده ام قهری ،چون اونا نمیدونن ما تالار گرفیتم.وای که همیشه گریزون بودم از این اختلافات و حالا گریبانگیرم شده و هم این که دارم ازدواج میکنم.باورم نمیشه.غصه خوردم یه حس عجیب و غریب.اما به تو دلخوشم.به تو که قراره تموم روزامو  پر کنی . امیدوارم خوب و خوش باشیم.امیدوارم از روزامون و تک تک وسایلمون لذت ببریم.امیدوارم هیچ وقت پشیمون نشم از انتخابم.از این همه دفاع کردن از تو.میدونی که دوستت دارم.امیدوارم قدر بدونی.

الان هم که دارم مینویسم باورم نمیشه.دلم میخواد زودتر شروع شه.توکل میکنم به خدا.

   + من - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٩

زندگی ام

تالار می بینیم. خانه تمیز می کنیم.وسایل تهیه می خریم .یعنی همه اینها

زندگی ام. باور نکردنی است.آیا برای همه همین گونه بوده است؟ شاید.

تمام بعد ازظهر که در مسیر بودم به متن کارت عروسی فکر می کردم.

دلم می خواهد بنویسم پی در پی .

   + من - ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٤
← صفحه بعد